این دلاویـــــــ ـــزترین حرف جهــــــــ ــــان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صــــ ــد بار بگو !

« دوستـــــ ــــم داری » ؟ را از من بســیار بپرس !

« دوستـ ـــت دارم » را با من بسیار بگو !

فاطمه جان جان

     [ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 23:45 ] [ مامان جون ]

تو آن فرشته ای که وقتی در فصل پاییز راه می روي

برگ درختان انتظار می کشند زودتر از دیگری پاهایت را بوسه بزنند

فكر كردن به روزهايي كه قراره كنار هم باشيم و با هم از يك موجود كوچولو مراقبت كنيم ، قلقلـــكـ م ميده .. .. از اينكه هر روز مثل من منتظري و از ديدن شكمي كه مثل بادكنك شده لبخــند ميزني خوشحالم ،از اينكه هر روز منتظري تا داداشي بياد و بزرگ بشه تا بتونه با تو بازي كنه خوشحالــ ـم .. ..

پ ن : به اميد خدا 23 دي ماه داداشي رادان مياد و قراره دنيا این بار به خونواده 4 نفره ما لبخنــــد بزنه

     [ سه شنبه 9 دی 1393 ] [ 15:59 ] [ مامان جون ]

بوی پاییز را با تمام جانم احساس می کنم ...

اینجا در عصری نیمه خنک , با صدای جیر جیرکهایی که شب را گم کرده اند , با صدای وزش باد در لابه لایِ درختانی که در حال خداحافظی با برگهایشانند , با رشته کوه هایی در حال عریان شدن که تنها غروب آفتاب را بر نوکِ قله ی خویش  می بینند و تکه ابرهایی سفید در میان مه , چیزِ دیگری نیز خودنمایی می کند..

حسی شگرف در پسِ دیدگانم...

گویی بویِ پاییز آنقدر شامه نواز است که حسم را مدهوشِ خویش ساخته است ...

حسی شگرف در پسِ دیدگانم...

چقدر پُر احساس است" اين پاييز زيباي من " ...

چه سالی شود امسال با " تو " ...

آخر می دانی , سالِ عشاق از پاییز " نو " می گردد....

" اين پاييز هم " با تمامِ احساسش تقدیم به " تو " ...

به " تو " که زاده ی بارانی و احساس...

 

تولدتـــــــ‌ مـبارك

     [ چهارشنبه 7 آبان 1393 ] [ 23:35 ] [ مامان جون ]

دوباره پاییز
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز
فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
دوباره پاییز و فصل آمدن تو عزیزم

بيشينم ؟ اينجا بيشينم . . . اينجا چي ، اونجا چي ! مي خواد صندلي باشه يا كدو فرق نـــداره فقط كافيه يـــكم بلند تر از سطح زمين باشه تا چندين بار بپرسي كه ميتوني اونجا بشيني يا نــــــ ه . . . بيبينم ، چيه؟! ماله منه ! كيه !؟ .. ..

تلفن همسايه بغلي مـــدام زنگ ميخوره ، ماماني بدو گوشي بردار . . . ماماني تلفن ما نيست ،تلفن همسايمونه . . . چنــد دقيقه بعد دوباره صداي تلفني كه كسي جواب نميده و اين بار تو ، همسايه بدو گوشي بردار . . . بدو ديده (بدو ديگه) .. ..

ميگم ماماني من برم بازار خريد زود برميگردم ، دختــر خوبي باش بابايي رو اذيت نكن . . . رفتي از تو قلكت پول در اوردي ميگي بيا ماماني . . . اين پـــــ ـول .. ..

سر غذا قاشق اضافه دم دست نيست ، قاشقم رو كــردم تو ظرف ماست ، خيلي جدي ميگي مامان ! دهنيـــه .. ..

چند وقته براي خواب حتما بايد دست هاي من رو بگيري و بعد بخوابي ، حالا ياد گرفتي تو بيداري هم اين كار رو زياد انجام بدي  . . . براي اينكه خيلي بد عادت نشي ازت خواستم كه فقط موقع خواب اين كار رو انجام بدي ، طبق معمول دارم بهت تذكر ميدم كه بعد از يكم فكر كردن ميگي ماماني دارم تو رو نازي ميدم ، نازي نازي  . . . خـــب با همچين جواب قانع كننده اي من چي دارم بگم .. ..

23 ماهگي دختر قشنگـــــم مبارك

 

     [ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 14:22 ] [ مامان جون ]

گوش كن !

صداي نفــــس هاي پاييز اين زيبا ترين فصل خداونـــــ ـــد مي آيد .. ..

نگراني هايت را از برگ هاي درختان آويزان كن .. ..

چند روز ديگر مي ريزند .. ..

سلام فاطمه ي مامان

تابستون هم با همه ي روزهاي گرم و شيرينش داره تموم ميشه و كلي خاطره برامون به جا ميزاره ،هر روزي كه گذشت يك قدم به بزرگ شدنت نزديك تر شديم ... دو ماه بيشتر نمونده تا تجربه ي دو سال با تو بودن رو حــس كنيم ، تجربه اي كه وجود نازنيت باعث ميشه دلم براي هر ثانيه اش تنگ بشـــــ ه .. ..

خوشم میاد دستت به چیزی نرسه و اونوقت تو بری رو سر پنجه و تا جایی که راه داری خودت رو کش بدی تا به چیزی که میخوای برسی  . . . خوشـــم میاد وقتی دور میز میچرخی و یک در میون بالا و پایین میری و بعد میگی دَ (دالی) . . . خوشم میاد حواست به همه چی هست حتی ادم های تو کوچه که اینقدر به صداشون عکس العمل نشون میدی . . .

Daddy's Girl

خيلي لذتـــ بخش بود خوندن اين متن كه پارسال همين موقع ها نوشتمش و مقايسه با دختر شيريني كه الان دستش به همه چي ميرسه حالا يا با سر پنجه يا اينكه بره هر چي كه دم دستش بود بياره و بزاره زير پاش . . . بپر بپر كنه بچرخه برقصه و گاهي مثل بلبل سوت سوت كنه . . . وقتي صداي سبزي فروش رو بشنوه به من بگه ، ماماني به اقا بگو نخون . . . وسايل نقليه مثل موتور و دوچرخه و امبولانس و ... رو ميشناسه حتي از صدا . . . با مخاطب هاي پشت تلفن حال و احوال كنه . . . دست و پا شكسته برامون سوره ي توحيد بخونه و صلوات بفرسته . . . با ديدن مسجد و شنيدن صداي اذان بگه ماماني نماز بخون . . . فرق بين شب و روز رو بفهمه و با سوال پرسيدنش خودش رو مطمئن كنه و يـــك دنيا تجربه ي جديد .. ..

ميگم ماماني مي مي تموم شد ، ميگي نه داره . . . راست ميگي دو تا قطره ته شيشه مونده  دوباره شيشه رو ميدم دستت اونم كه خوردي ميگي حالا تــــموم

اين چيه ؟! جيبه ... براي شلوار منه ،لباسم جيب نداره - اين چيه ؟ انگشته منه؟ انگشت دستمه ،اين چي؟ دست راست و شايد روزي صد بار در مورد همه چي مي پرسي اين چيه يا اون چيه و بدون جواب قانع نميشي و شايد بارها خودت جواب سوال هات رو بدي .. ..

انگور دوست داري ،اومدي گفتي مامان انگور بده و چون انگور نداشتيم بهت گفتم به بابا معين ميگم غروب برات بگيره كه رفتيم اونجا بخوري ... يك ساعت بعد بابا جوني زنگ زد كه با تو تلفني صحبت كنه ، الو - سلام- موني انگور بخر ژله نخر- نه ژله بخر- انگور بخر ژله هم بخر  ، يعني دلم مي خواست گــازت بگيرم

يك روز صبح با هم رفتيم پياده روي ، بعد يك ربع ديدم هي تكرار ميكني تنگه ، دد تنگه ... با خودم فكر كردم حتما تو كفشت سنگ رفته ، سريع كفش هات رو از پات در اوردم و تكون دادم ، دوباره پوشيدي و گفتي تنگه ، گفتم ماماني سنگ نبود كه، اين بار به چسب كفشت اشاره كردي كه اين تنگه و تازه من متوجه شدم كه منظورت اينه كه چسب كفشت رو تنگ بستم و به پات فشار مياره . . . اگه اون لحظه متوجه نشدم به خاطر اين بود كه من هيچ وقت براي كفش از كلمه تنگ استفاده نكردم و جالبي اين مورد هم به خاطر استفاده درستت از كلمه تنگ بود .. ..

گاهي به درستي رنگ ها رو تشخيص ميدي ، مثلا لباسم ابــيه يا ماماني اين لباس طوسيه ؟! و گاهي هر چي در مورد رنگ يك چيز سوال مي پرسم جوابي نميدي يا اشتباه ميگي براي همين نميدونم هنوز قدرت تشخيص رنگ ها رو داري يا نه ، شايد هم مي خواي سر به سر ما بزاري .. ..

پ.ن :بدون مقدمه ميگم ، نميدونم قراره با اتفاق هاي جديد زندگي مون چه طور برخورد كني ولي مطمئن باش من و بابايي نهايـــت سعي خودمون رو ميكنيم كه تو مثل هميشه در بهترين شرايط ممكن به سر ببري . . . به اميد خدا تا چند روز ديگه ميريم خونه ي خودمون و از اون بهتر تو خونه جديد قراره صاحب يك داداشي بشي . . . به همين سادگي به همين خوشمزگي  .. ..

totalgifs.com meninas gif gif meninacute10_MG.gif

عشق چیز عجیبی نیست . . .

حسی است مثل همین روزهای من با تو . . .

به همین مقدسیست . . .

 

 

     [ دوشنبه 17 شهريور 1393 ] [ 15:46 ] [ مامان جون ]

برای تو می نویسم ....

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

نميدونم زير پاهــات چي مونده كه هي گير دادي درد درد ، بعد هم پشت هم ميگي ب و س ب و س . . . يك بار بوســيدم پرسيدم خوب شد ميگي نـــ ـه باز ب و س . . . دارم فكر ميكنم واقعا دردت اومده يا فقط ميخواي بوست كنم . . . شايد روزي 10 بار به بهونه هاي مختلف اين وضعيت تكرار بشه ولـــي نه براي من تكراري به نظر ميرسه و نه تو .. ..

سلام جان جان ماماني

نميدونم چرا ديگه تو خونه جان جان صدات نميكنم انگار فاطمه بودن بيشتر بهت مياد ،پس سلام فاطمه خانم ماماني . . . خيلي سخت ميشه وقتي ميخوام دير به دير بنويس ـم ، ايـــنكه از كدوم لحظه دلپذير با تو بودن بخوام بگم .. ..

وابستگي جديد  اين روزهات ديدن سي دي هاي ما با ني ني شده ، روزي چند بار هم ازم خواهش ميكني كه برات بزارم ، بار اموزشي خوبي دارن ولي خب به هر حال من دوست ندارم اين همه وابســـته به تلويزيون و سي دي باشي براي همين روزي نهايت دو بار وقتت به تماشاي به قول خودت ني ني ميگذره .. ..

البته بيشترين وابستگيت بيشتر از هر چيزي به بابا معين هست كه روزي چندين بار صداش ميكني ، مني .. مني و با شنيدن صداي زنگ تلفن و يا در منتظري كه بابا باشه ، تو مسير خونه بابا اين ها هم كه باشيم مدام ميپرسي كه داريم ميريم اونجا ؟! و تا مطمئن نشي دست بردار نيستي . . . كلا علاقه عاطفي شديدي بين شما وجود داره بنده خدا اين قدر براي انجام فرمان هاي تو بشين پاشو كرده لاغــــ ــر شده .. ..

خيلي وقت ديگه نگران جواب ندادن به تلفن نيستم چون خانم خانم ها به همشون جواب ميدي ، اگه بدوني كي پشت خطه شروع به صحبت ميكني ولي اگه نشناسي ميگي نيست و سريع گوشي رو ميدي به من . . . بامزه تر از عجله اي كه براي جواب دادن به تلفن داري عجلت براي دادن كرايه ماشين هستش و خنده دار تر اينكــه هميشه منتظر برگشت بقيه پول هستي ، كلا پول دوست داري اين و از همون اولين هديه نقدي كه تو نوزاديت گرفته بودي و ول نميكردي ميشد فهميـــد .. ..

به اقتضاي سنت عاشق گردش و تفريح  هستي ، هر روز صبح بابايي قبل رفتن شما رو ميبره حياط تا يه چرخي بزني گاهي هم دو تايي ميريم پارك و كالسكه سواري و روزهايي كه از دد خبري نيست مدام ميگي بريم مني .. ..

طوطي كوچولو اين روزها خيلي بيشتر از قبل اهل تقــليد از كارهامون شدي و پا به پا مون مياي ، از مدل راه رفتن تا غذا خوردن و عطسه كردن و حرف زدن و و و .. ..

پ.ن1: اين روزها براي انجام هر كاري مخصوصا غذا خوردن ياد گرفتي كه بس الله الرحمن الرحيم بگي و با تشويق شدن از طرف ما خودت هم كلي كيف ميكني ، خدايا شــ ـكرت

پ.ن2 : دخترم كارهاي خوب خيلي بلده ،مثل اينكه وقتي بخواي كاري انجام بدي كه تو انجامش ترديد داري مياي و به من ميگي ، مامان اجــــازه !  يا وقتي از ما ميخواي كه كاري برات انجام بديم سريع ميگي مرســي .. ..

خدايــ ـا براي اين خوشبختي بزرگ شكــــــــر

فاطمه جان جان

فاطمه جان جان

فاطمه جان جان

فاطمه جان جان

 

     [ سه شنبه 17 تير 1393 ] [ 15:24 ] [ مامان جون ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
.: Weblog Themes By KaraNarmafzar.Co :.

درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی ما فاطمه،7 آبان 1391 ساعت 23:35 زمینی شد...
امكانات وب



شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک